خرید بک لینک
فاصله واژه ها و من روز به روز بیشتر میشود، امروز فکر میکردم که خیلی وقت است دچار یبوست کلامی شده ام، یک وقتهایی دلم تنگ میشود برای آن حسی که انگار یه عالمه پرنده دارند توی دلت بال میزنند.و کلمات از لای انگشت آدم میریزد نه به شکل استعاری بلکه واقعا چنین حسی داشته ام، من آدم بند و ریشه ام به شانس اعتقادی ندارم هر چه هست انتخاب آدم است برای همین ،جای بخیه برای همیشه روی خاطراتم می ماند،بخیه هایی که به هنگام کندن و رفتن آنقدر ناشیانه دوخته شده اند که هر تکان کوچکی پاره پاره شان می کند،و هنوز هم تاب این خون ریزی های احساسی را ندارم ،از اول هم درست بلد نبودم ،من را چه به وصله زدن پارگی ها؟حیران و گیج کوله بارم را برداشته ام و دنبال چیزی از گوشه ای به گوشه ای میروم،ولی فقط از آنچه به دنبالش بودم ، دورتر و دورتر می شوم،هیچ وقت تمایل به حذف چیزی یا کسی نداشته ام به همین علت هم همیشه حذف شده ام ،مقصر هم این ایده آل گرایی افراطی ام بود، دیگر انگیزه ام را برای توضیح دادن خودم از دست داده ام ، بهترین نوشته هایم را نوشته ام و چیز دیگری باقی نمانده ،چیزهایی که سال ها پیش رسیدن به آنها برایم مثل رویا بود امروز حتی حوصله فکر کردن به آنها را هم ندارم ،عادی شدن درد خیلی چیز بدیست، خیلی ، قصه من تمام شده انگار. مثل خیلی قصه های دیگر، دورمیشوم و غریبه، غریبه که هیچ، غریبه ترین میشوم ،برای همه ، برای خودم. بسیار سخت است ولی باید با خودِ ایده آلم که هرگز هم محقق نشد خداحافظی کنم.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1402 ساعت: 2:31

صفحه بندی